هیچ کس گناهکار نیست محوطه موزه هنگام بعد از ظهر با نمایشگاه با شکوهی مقدم مدعوین را گرامی داشته اما در کنار ان دوستانی گرد هم جمع امده اند عرفان سال اخر کارشناسی نقاشی با هیلدا که سعی میکند پایان نامه خود را ارائه دهد در حال صحبت است عرفان گفت من خیلی دلممیخاد یه جایی باشه دور هم بشینیم نقاشی کنیم خیلی خوبه اخرش هم کارا جمع میشه نهایتش یه نمایشگاه گروهی میذاریم هیلدا صحبت او را تمام شده نشده قطع میکند و میگوید اره موافقم خب اگه جا نداشتید بیایید اتلیه من اونجا جمع میشیم کار میکشیم دیگه طراحی میکنیم عرفان رو به محمد ببینم محمد تو موافقی محمد سرش در گوشی است و در فکرب عمیق فرو رفته ولی با شنیدن صدا عرفان میگوید خب اگه جمع موافق باشه منم بتونم بیام حتمن میام . عرفان و هیلدا میگویند اگه حدود ساعت ۹ صبح باشه خوبه نه محمد . محمد تایید میکند در همین بین محسن میاید . محسن تو هم موافقی هیلدا میگوید . محسن میگوید چی رو هیلدا ؛اینکه بعضی روزا جمع بشیم اتلیه مم اونجا نقاشی کار کنیم . صبح بیاییم تا بعد از ظهر هر موقع که شد . محسن که احساس میکند در حقش اجحاف شده میگوید کی قرار گذاشته صبح من صبح خوابم . محمد از جمع خداحافظی میکند و میرود صحنه بعد کارگاه محسن محمد و محسن درون کارگاه هستند محسن با غیض بسیار میگوید تو هماهنگ کردی همه تو اتلیه جمع بشن ؟محمد دستپاچه شده و میگوید نه اصلا به من ربط نداشت عرفان و هیلدا با هم صحبت کردن منم تایید کردم محسن :نه تو هماهنگ کردی محمد به من چه ربطی داره اصلا از من پرسیدن تو هم میایی گفتم جمع موافق باشه منم هستم محسن خب من صبح اون موقع بیدار نمیشم که محمد خب بهشون بگو ولی من هماهنگ نکردم اینجوری با عصبانیت به ادمحمله ور میشی اولش هم گفتم هر چیزی انجام بدیم با هم هماهنگیم اوکیمحسن گفت خب من فکر کردم تو هماهنگ کردی عصبانی نشدم که محمد . تو عصبانی نشدی داشتی منو میخوردی الان محسن نه من فکر کردم تو هماهنگ کردی محمد خب من چیکاره ام که هماهنگ کنم خودت بگو بعد مگه رفیقای تو نیستن من اولشم قصد نداشتم وارد جمع شما بشم میبینی که یه جور حس حسادتی دارن که خیلی خوشم نمیاد مثلا احسان و عرفان تو کلاس داشتن در باره من میگفتن اینو نیگاه کن کلی وسایل اورده مبانی رنگ میخاد بیچارمون کنه اینا رو میگفتن فکر میکردن چون هندزفری تو گوشمه نمیشنوم ولی من قشنگ فهمیدم نگاهشون چه نگاهیه یا مثلا مهدیه از این ور پشت چش نازک میکنه از اون ور با تو سوار موتور میشه محسن گفت نه بابا اگه اون دفعه رو میگی من که داشتم یه مسیری رو میرفتم گفت منم باهات بیام دیدم هیچ کس نیس بیارتش گفتم بیا سوار شو محمد گفت خب پس عرفان چیکاره اس مگه دوس پسرش نیست تو اونجا چیکاره بودی محسن:خب عرفان تو خودش بود بعد هم خداحافظی کرد رفت محمد:محسن عرفان برا چی ناراحته . برا چی باید تو خودش باشه فگر نمیکنی بخاطر دخالت های تو باشه هم مهدیه بزرگ شده به قدر کافی هم عرفان دیگه فکر نکنم نیازی به حرفهای تو داشته باشن محسن گفت محمد این پسره به هر حال یک مرده . الانم سنش سن بدیه بچه ها چت هاشو بهم نشون دادن یه حرفهایی زدن که خیلی جالب نیست محمد :خب تو اینجا چیکاره ای اصلا به تو چه ربطی داره چرا باید یه عده بیارن چتشون رو به تو نشون بدن که کی چی گفت و چی نگفت محسن:خب به من اعتماد دارن من کاری نکردم خودشون به من اعتماد دارن و حرفهاشون رو به من میگن صحنه بعدی یک ماه قبل اتلیه هیلدا محسن و هیلدا در حال گفتگو هستند هیلدا در آشپزخانه اس . بلند با صدای خوش ایندی میگوید چایی میخوری محسن :نه نمیخام هیلدا دیگه ریختم دیگه بعد با سینی چای وارد میشود هیلدا خب چه خبر خوبیمحسن :اره راستش نه خیلی کلافه ام خسته ام این دنیای هنر خیلی بد شده ادم نمیتونه به دو تا ادم اعتماد کنه الان تنها کسی که باهاش میتونم کار کنم محمده . اطلاعاتش هم بالاس . ادمهای زیادی رو هم میشناسه هیلدا :جدن خب ادم از این ادمها کمک بگیره یه گروه کوچیک داشته باشیم یه اکیپ که با هم کار کنیم محسن از صد تا اکیپ یه دونه اش درست کار نمیکنه همه بعد یه مدت متلاشی میشن اصلا بیفایده اس هیلدا :اره بابا این استاده بود تو نمایشگاه میشناختیش محسن نه کدوم هیلدا :همونکه بند کرده بود به من محسن اها راستی تو چرا اوننمایشگاهه رو نیومدی هیلدا ولش کن زیاد مهم نبود بعد اون یارو هم اونجا بود ادم حالش بد میشه از این ادمهای هیز برا همین نیومدم صحنه بعدی دو هفته قبل روز جمعه محمد ارام همه را زیر نظر دارد گالری پر شده از استادان که در نمایشگاه گروهی حضور دارند هیلدا با خوشرویی با یک استادی دست میدهد و با هم همکلام میشوند این در حالیست که محمد تنها به سلامی کم لطف افاقه میکند و بعد با قدمهایش دور میزند و دور میشود در فکرش یاد شب قبل میافتد هیلدا با الهام در مورد همین استاد صحبت میکردند هیلدا میگفت خیلی ادم بی چشم و روییه به من میگه هیلدا جان اونقدر شاکی شدم محمد پیش خود فکر میکرد خب وقتی با کسی اینقدر صمیمیت ایجاد میکنی او هم به تو خواهد گفت هیلدا جان چه اشکال دارد شب شده و همه در گالری به صرف چای نشسته اند محمد و هیلدا در حال صحبتند محمد میخواهد بفهمد که ایا او میداند که انسانیت چیست مرزها و حد و مرز چگونه است و با سوالاتی متوجه میشود که هیلدا به خوبی از این موارد اگاه است اما محمد هنوز نمیفهمد دلیل حساسیت او در مورد صمیمیت چیست چرا باید کسی نسبت به این واژه اینقدر حساس باشد حال انکه خوب میداند که خود او سبب ایجاد چنین صمیمیتی شده صحبت تا ساعت شش صبح ادامه میابد و باقی روی مبل و کاناپه ظاهرا خوابیده اند کسی چه میداند ساعت شش هیلدا با تاکسی به منزلش میرود و محمد در اتلیه با افکارش او را میسنجد چه چیزی در او هست نوعی شیدایی در اوست که مثل پرنده ها او را سبکسار میسازد اما نوعی حسابگری هم در وی هست که میخواهد از هر چیزی پول بسازد اما لطفی بیکران نیز دارد و احساساتی غنی در باره ادمها و اطراف خود دست اخر محمد با افکارش به جایی نمیرسد و با خود میگوید همه هنرمندان دیوانه اند دیگر من نیز یکی همچو انها چند روز بعد در حال شعر نوشتن در اینستاگرام است هیلدا استوری او را خواند و به او میگوید این اشعتر برای کی هستند محمد میگوید مخاطب نداره این را میگفت و دروغ میگفت مخاطب داشت اما مخاطبش دیگر انجا نبود که شاهد دیدار این جملات قصار باشد مخاطب او تبدیل شده بود به خیال یک خیال واهی که تا دیر باز عشقی شکل گرفته و واقعی مینمود اما اکنون دیگر در افسانه ها یافت میشد . هیلدا گفت چقدر جالب این شعر ها جالبن از کجا میاد تو ذهنت محمد گفت خیلی ساده اس فقط باید موج احساس رو درککنی مثلا میخای برای تو شعر بگم هیلدا گفت با کمال میل محمد بخشی از شعور کلمات را پشت هم قرار داد و سخن های احساسی در انها موج میخورد اما نمیدانست این سخنان چه بار کجی خواهد شد برای او
ما را در سایت مقالات دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 23