دوست یا دشمن

خرید بک لینک

خیلی تاسف باره که بهترین دوستت با یک دوست تازه در مورد تو صحبت کنند تو رو محاکمه کنند و بعد به نتیجه برسند و تو محکوم شده و از همه جا بیخبر باشی
این اتفاقی بود که برای محمد افتاد
صحبت از جایی در کارگاه نجاری شروع شد
جایی که هیلدا نشسته بود و با محسن در مورد دوست مشترکشون محمد صحبت میکرد و میگفت بیا تحویل بگیر این همون محمدی هست که ازش تعریف میکردی
برام شعر نوشته و گوشی موبایلش رو که حاوی شعر محمد بود به سمت محسن برگردوند و گفت فقط هم این نیست خیلی ها برام شعر مینویسن
امیر برام مینویسه . منجزی هم برام مینویسه
میتونم با این اشعار یک دیوان چاپ کنم اینها رو میگفت غرق در شادی و غرور وصف ناپذیری بود که وای خدای من چقدر من خواستنی و دست نیافتنی ام
این در حالی بود که اصل واقعه رو تعریف نکرده بود که خودش از محمد پرسیده بود در باب شعر خودش خواسته بود و حالا اینها رو به محسن میگفت و همچنین تاکید میکرد که به هیچ عنوان به محمد نگو
چون به هر حال دوست خوبیه و اطلاعات خوبی داره
گویا محسن مستاصل شده بود و داشت فکر میکرد باید چه کنه
این شد که به هیلدا گفت
من بجای محمد ازت معذرت میخام
ماجرا گذشت و گذشت و گذشت
شش ماه و چندی گذشت و نگاه افراد گروه به محمد تغییر کرده بود و محمد نمیفهمید چرا اینطور شده
انها با هم بارها در مورد محمد صحبت کرده بودند
بی انکه محمد در جریان بخشی از این صحبت ها قرار گیرد
چطور میشود که ادمها دوستان صمیمی خود را فراموش میکنند و انهایی را که تازه از گرد راه رسیده اند را گرامی میدارند
در هر حال محمد در روز تولدش دوباره متولد شد
محسن بخشی از واقعیت را به او گفت
به او گفت که برای هیلدا شعر گفته ای و چرا
بارها تاکید کرد که من اسکرین شاتی از انچه دیدم رو گفتم
محمد هم مستاصل شد اول انکه نمیدانست چطور اثبات کند که این تمام موضوع نیست
دوم انکه این کار او معادل شده بود با تجاوز به حریم خصوصی
نمیدانست در برابر این تهمت ها چه حرفی بزند
و در اخر هم روبرو شده بود با دوستی که بجای او معذرت خواهی کرده بود تا این که اصل ماجرا را از دهان محمد بشنود
روبرو شده بود با ادمی که بارها تاکید کرده بود
من دوستم رو به هیچ دختری نمیفروشم ولی او را بواسطه چند حرف یک دوست تازه از راه رسیده فروخته بود
روبرو شده بود با ان کسی که میگفت اگر دوستم در دعوایی باشد اول به کمک دوستم میروم و بعد ماجرا رو از دهان دوستم میشنوم
اما در این دعوا نه تنها به او کمک نکرده بود بلکه کاملا بر علیه او جبهه گرفته بود
محمد مستاصل شده بود از چنین دوستی
که خود را برادر محمد میدانست ولی اینگونه پشت او را خالی کرده بود
محمد مانده بود و حرفهایی که در دلش مانده و نمیتوانست به کسی بگوید
حتی ان روزها را به یاد می اورد که محسن به او گفته بود
ببینم تو هیلدا رو دوست داری
در اینجا سوالی پیش می اید
وقتی تو کسی را دوست داری ایا باید بگویی یا خیر اگر بگویی دوست ندارم یعنی چه یعنی ایا او دشمن توست ؟
اگر بگویی دوست دارم ایا تمام مجوز ها برای همصحبتی با او که دوستش داری صادر میشود
یا انکه متهمت خواهند کرد
اگر بگویی بی تفاوتی ایا بی تفاوتی معنی دار خواهد بود
محمد هیلدا را دوست داشت
اما میدانست که برابر او نیست
میدانست که شغلی در خور توجه ندارد
میدانست که برای یک زندگی مشترک هیچ ندارد
میدانست که هیلدا شخصی دیگر را که از او بالاتر باشد به لحاظ اجتماعی میخواهد
پس فقط او را دوست داشت
انقدر که شیفته اش بود
انقدر که میخواست لحظه لحظه او را ببیند و اگر هیلدا اینقدر بی پروا بدنبال موفق شدن بی حد و حصر نبود شاید پرنده زیبای درونش میتوانست پرواز کند تا لبخند مصنوعی اش مبدل شود به یک لبخند واقعی
و اینمیان محمد نیز بتواند لبخندی را از آن خود کند که سبب خنده دوستی شده
و حرفی از این تهمت ها و افترا ها در میان نباشد
با این تفاسیر محمد اندک اندک دریافت که محسن دوست او نیست
او به محمد حسادت میکرد و از این رو او را کنار خود نگه میداشت
محمد کسی بود که تمام عصبانیت و خشم او را میدید و ارامش میکرد
و این دوستی چه ساده پایان یافت ساده تر از انچه بتوان تصور کرد
حاصل این جنگ یکطرفه
موهای سپید محمد بود
که در عرض یک ماه رنگ عوض کرد و چهره ای ماتم زده که گویا عزیزی را از دست داده
او برای خویش ماتم گرفت و خود را دفن کرد و برای خود گریست

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 20:45&nbsp توسط جاد  | 

مقالات...

ما را در سایت مقالات دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 25 تاريخ: چهارشنبه 2 خرداد 1403 ساعت: 16:45

صفحه بندی