
میگویم میشودوقتی چشم باز میکنم لطافت شکوفه های پروازی را میبینم که با نور هایی در هم برق میزنند یا تلالویی که در شبنم افتادهناگهان لبخندی می آید و بوسه بر لبم مینهدمیفهمم میشود با کلمات هم پیانو نواخت و اشک چشمه مقدسی میشود در ان لحظهفکر میکنم چه اهمیت دارد که چه کسی بد بود و چه کسی خوب . هر کس تا جایی همراهم بود و برای ان همراهی از او سپاسگزارمحالا خدا را میبینم که دستم را میگیرد و این کودک اشفته را با خود...
ادامه مطلب