در این گزارش، تازهترین اطلاعات درباره «سامر» را میخوانید.
البته بگم فقط روایت شخصیه شاید اصلا ننویسم شاید نیمه راه رهاش کنم ولی امروز به ذهنم رسید بنویسم
اسم نمایش نامه شد سامر
به معنی شب نشین
اسامی
بر حسب اسامی نام نگاری شده اند تا تشابه اسمی بوجود نیاید
سه شخصیت داریم
متیاهو .یاعل. باروخ
صحنه نمایش
ترکیب بندی این صحنه . چند تابلو در اطراف و در مرکز
یک چرخ است که با پرده سفید پوشانده شده داخل آن نور پردازی شده و سایه کی را میبینیم که سرش را با دستانش گرفته
گالری نقاشی یاعل از حمام بیرون امده موهای بلندش به بدنش چسبیده
سر را با دو دست گرفته
سه پرده روح مانند در گوش او نجوا میکنند عبارت با او چه کردی
یاعل
با او چه کردم
این شوره زار گناه بر من روییده
آبهای مطهر عاجز از شستن آن
من با او چه کردم
نجوایی دیگر میگوید
راست کردی و درست بود
خویشاوندی با او ؟
اقوام خویش را چه میکردی
اگر دست برنمیداشت چه
یاعل:دروغ هایم چه
من پا سفت کردم تا انجا که دژخیمان را به
سویش گسیل کردم او را بی سلاح در دستانشان اسیر کردم
نجوا: خوب کردی که اگر چنین نبود حال باید پاسخی مناسب میافتی برای پدرت ،مادرت ،برادرت و باروخ
یاعل نیرنگی که حال بر من میپیچد
از آن درد که مرا در سر هست خلاصی نیست
حال متیاهو کجا اندر نهان است و هیچ پیدایش نیست
نجوا:همین میخواستی نه
تو به ذات کین و شرر
حسادت کمر بستی تا بدانجا پیش رفتی که مرگش را شاید
افسوس که افسون او تو را یک دم رها نخواهد کرد
پرده دوم
متیاهو پشت میزی نشسته تصویر زنانی یک شکل در برابر او
و با خود میگوید
میان سه پرده ایستاده ام
پاییز ،بهار،زمستان
آیا مرده ام یا زندگی را پاس میدارم
البته یادت نره هنوز زنده ای
تلخ بود اما گذشت
راه من راه عشق بود و دوستی
اما در عین حال من قاتلم
اینان را کشته ام و به دیواری به نقش اورده ام تا ابد به زنجیرند تا آن نقش را ایفا کنند که میدانم
اری من درونشان را تصویر میکنم نه آنچه صورت ظاهر است
و نقش عاشق را بازی کردن از من دور است دور
سکوت میکند و به اطراف نگاه میکند نجواهایی شنیده میشوند
صداهایی مثل اپرا یاه هیئیی بلامایییوووو
گوجه ،خیار پیاز چهار کیلو صد
بساط کهنه اهن الات اهن ضایعات
ماماننن
اومانی پدمه اوم مانی پدمه اوم مانی
شخصی موبایل به دست از سمت راست به سمت چپ میرود صدایی از موبایل شنیده میشود
اگه تا بحال نمیدونستی با دیدن این کلیپ همه چیز و یاد میگیری و دوباره تکرار و تکرار و تکرار میشود
متیاهو
نشانه اش چه باشد
اشاره به نقش روبرویش
باید نهان باشد برای ایندگان
خلقی که جز از برای اهلش پوشیده بماند
اغوا گر و بدنام که دخترکان افتاب ندیده به او رشک برند
اما حقیقت او پیرزنیست که در پی جلب توجه به هر حیله ای دست برده
مگر من چه کردم
آنچه پنهان میدارید آشکار کرده ام از این رو که
آنچه پنهان دارید به حقیقت شما نزدیک تر است
تقصیر من نیست
این مداد و این برگه خودتان تصویر کنید
او دروغ نمیگوید
نمیتوانم قطعه قطعه آنچه نمایان میکنید را نمایش دهم
خود او تصمیم میگیرد که چه باشید و کجا نقش بازی کنید
اما چه شد با من سخن بگو
آه رهایش کن که هر چه بود گذشت
مرا به جرم اثبات نشده رها کردند اما بی جرم به زندانی افکندم خود را که نمیخواهم ببینم
از میان ادمها اری فقط انها برایم مانده اند که والکری های خدایان هستند بی کم و کاست و خود نیز نمیدانند
اما یاعل دروغ گفت یا اگر دروغ نگفت در عهدش سست پیمانی کرد
ما به عهد دیگران کار نداریم متیاهو
ادمها به تنها چیزی که پایبند نیستن
عهد و پیمانه برادر
باروخ چه
او را دستی پشت پرده میبینم که از هراس نهان شده و تصور میکند این هم بازی است
او اول بار مرا به یاعل ترقیب کرد و بعد مرا برحذر داشت اما دلی را که در بند کردی میتوانی از بند برهانی راست بگو
اما باروخ چه میخواست
متیاهو برمیخیزد قدم میزند
آنچه در ظاهر بود آنچه در پس ذهنش بود و آنچه در انتهای تاریک ذهن میپروراند چه بود
در میان راستی
به دروغ نشسته بود
میدانم دروغ جزیی از پلیدی هاست
اما چه میشود اگر راست بگوید کسی و سبب ساز تلخی شود
چه میشود اگر راست بگوید کسی و دیگری را به گناهی ناکرده متهم کند
یا چه میشود اگر بخشی از راست را بگوید و بخش دیگر را از ان خود نگاه دارد
آری دروغ را پلید میدانیم این را خوب میدانم اما راست چه؟
چگونه راست گفتار خواهی بود وقتی
راستی را میگویی که راستی انسانی را تخریب میکنی
نبض آتشین جمله در اثنا کلام چه میگوید
مرگ در روزن برگ ریخته شده و این هذیان از درون اهسته آهسته انسان را میخورد
وحشت به ثانیه ای موی سپید میکند
گو این که او پیر بدنیا پا نهاده هر چند که در دامانش آتشی از هیجانات جوانی باشد
سه نفر در گردش و راوی در حال صحبت
سه نفر یکی خاکستری یکی سیاه یکی سپید و ذکری را زمزمه میکنند
راوی:
گفته شده که در سالهای پیش از این از آنچه زن را به ابژه میل مبدل کرده بیزاری جسته اند .مکث میکند و ادامه
و سعی کردند از انتزاع و فرم بهره بیشتر بگیرند
راوی از میان تاریکی بیرون میاید و در حالی که دست نوشته در دست دارد
رو به تماشاگران بدون خواندن متن میگوید
اما گویا ابژه میل متغیر نشده
و همچنان دعوی بر اساس عشقیست که از دامان زنی برمیخیزد
و دایره ای با سه زاویه تعیین میکند که حول ان دایره هر سه بر حسبی به توان خویش میجنگند
آنکه بی ادعا تر
اه از او باید ترسید
وسط دعوا نرخ تعیین میکند حرامزاده
او را باید کشت
اوه نه
کشتن از شیرینی داستان میکاهد
باید زنده باشد و در رنج و تعب بماند تا نیک روزگار درسش را فراهم آورد
ذکر آن سه اندک اندک بلند میشود
و راوی صحنه را ترک میکند
صحنه با متیاهو آغاز میشود
او به مقابل خیره شده پشت به تماشاچیان
در مقابلش صحنه ای در پشت پرده روشن میشود
دو سایه قرار دارن
یکی یک زن نشسته پشت میز . دیگری یک دختر ایستاده روبرویش
زن نشسته پشت میز سر بر روی میز خم کرده که دختر میگوید استاد
ان زن سر بلند میکند و میگوید چی شده
اورا چی میخای بگی
دختر: استاد من به متیاهو گفتم برای گالری گفتم که به استاد بگیم گفت که استاد ر و ولش کن
استاد: چیی
صحنه خاموش میشود
دوباره روشن میشود
سایه مردی روبروی استاد ایستاده
استاد میگوید
متیاهو به اورا چی گفته بودی
گفتی استاد رو ولش کن
متیاهو با دست پاچگی
استاد نه اینطوری نیست
استاد:متن پیامتو نشونم داد
متیاهو نه منظورم این نیست که خب نگفتم بله گفتم اما منظورم چیز دیگه بود
استاد :خب میشنوم
متیاهو:اورا گفت که بیا بریم گالری رو ببینیم به نظرت به استاد بگم
گفتم نه استاد رو ول کن بذار اول خودمون ببینیم اگه گفتن نه کنف نشیم
منظورم این بود که وقت شما گرفته نشه
استاد :که اینطور
صحنه خاموش میشود
متیاهو به خود سخن میگوید
اره ادم نمیتونه موقعیت ها رو برابر قرار بده . با استاد یه جور حرف میزنه با شاگرد یه جور و با دوست جور دیگه
و وای به اون روزی که گفته ها هرچند حقیقت
از سوی یک دوست به ادم دیگری نشون داده بشن
چه نوع واکنشی در پی خواهد. بود
در این که ما ریا کاریم شکی نیست اما ریا کاری ما ایا برحسب دوز و کلکه یا بر حسب ارزش و قدر ادمها ؟
اگر من فضای فکری خود رو با کسی به اشتراک بگذارم و دیگری از این فضا اگاه بشه من ایا مجرم خواهم بود

صحنه تاریک و دوباره روشن میشود
صدای چوب الوار اول به گوش میرسد . صدای زنگ تلفن
بله نه خبری نیس خدا رو شکر
ای مام گیریم اینجام دیگه از کله سحر ساعت دوازده اینجام هه هه هه هه
تو کجایی . باشه بیا بیا
میزی با چند تکه چوب قرار دارد . باروخ مدادی پشت گوشش گذاشته در حال رنده کردن چوب هاست .
در ذهنش صدایش شنیده میشود
اه اون خوبه باید با هم اشنا بشن . تا ببینم مزه دهن یاعل چیه . خب متیاهو احمقه ولی چشم چرون نیست اونو سپر بلا میکنم تا بفهمم داستان پشت ذهن یاعل چیه . یاعل توهم داره
فکر میکنه همه عاشقشن منم نمیخام از دستش بدم ولی حرف عشق که بیاد وسط میپره
مثل این که انسان جیر خوار خاطرات خویش باشد
از هر ریسمانی میهراسد که بار گناهانش را به دوش میکشند
پس بران میشوم تا متیاهو را به مصاف یاعل بفرستم تا این شوالیه نگون بخت بی انگیزه چه دستاوردی برایم به ارمغان اورد و در نهایت اژدها میکشد یا حریف اژدها خواهد بود
زنگ میزنن و دری باز میشود و یاعل وارد میشود
سلام اقای نجار
باروخ میخندد سلامی کوتاه میکند و میگوید حال شما خوبه
یاعل:چیزی تو یخچال دارین برا خوردن
باروخ:الان متیاهو اینجا میفرستم بره مغازه چی بگیره . متیاهو با دستپاچگی سلام خوبین
الان من میام .
یاعل چی میخای بگیری
متیاهو :بربری و پنیر
یاعل هیچ مثل نون پنیر نمیشه . مرسی
متیاهو
پشت به تماشاگران نشسته صداهایی گفت و گو میکنن در هم
سلام متییی چطوری
صدای کشداری من خیلی خسته ام
استادددد
ما بریم خونه خسته شدیم
متیاهووو حالت خوبه . میگم خوبی .
اینجا راحتی میخای بالش بیارم
صدای نفس زدن
متیاهو میگوید
نباید بعضی چیزها را امتحان کرد
حتی نباید به برخی حلقه ها وارد شد برخی را نباید اصلا جدی گرفت به برخی نباید ایمان داشت
و آنچه در دل داری آنقدر پیچیده هست که با طنازی نمیشود آنرا گفت چرا که طعم دهانت را نمیدانند
چه فکر میکنی
که تو را با مردمان این دیار متفاوت میبینند
تو در مقام زنی هستی ملبس به لباس مرد
و یاعل مردیست ملبس به لباس زن
تصور میکنی این شوخ طبعی را میفهمد ؟
هرگز نخواهد دانست دیدی چطور آنرا تبدیل کرد به گره ای کور و به خورد هر دوست و آشنا داد
مخفی شو پوشیده باش . ذهن و کلام و عملت را بپوشان
پس ان چه هستم چه؟
آن چه هستی آن نیست که میخواهند
طعم دهان آزادی با خون پر شده و کسی نجوای آزادی ات را نمیخواهد که بشنود
به یاد ارا
صدای مشاجره دو نفر
صدای مرد ببین چی نوشته این دوستت
صدای زن نوشته که نوشته صفحه خودشه به تو چه
اینا دوستای تو هستن
متیاهو
فقط یک چند جمله بود همین
همچون بال زدن پروانه ای
سبب طوفان شد و خانه ای به آتش طلاق گرفتار آمد
وای بر تو متیاهو
یاعل در حال چای خوردن
ادم نمیدونه باید با ادمها چطور رفتار کنه
همه میخان باهات وارد رابطه بشن
بیا این اشعاریه که اون اقای گالری گردان برای من نوشته هر روز یک نوشته برام میفرسته
باروخ
اونو ولش کن بابا خب حس شعر گفتن داره .
یاعل اون دوست فیلمبردارتون هم همینطور
باروخ اها اونو میگی اون کلا یه شعر و به چند نفر میفرسته
البته ناگفته نماند اون دوستت متیاهو هم همینطور
اونم برای من شعر گفته
باروخ درهم میشود ببینم
ممکن نیست
بیا ایناهاش
بخون
صحنه تاریک میشود صدای متیاهو و باروخ شنیده میشود
باروخ تو برای یاعل شعر نوشتی
متیاهو نه ؟
اها نه بابا اونو که همینجوری گفتم اصلا الان یادم نمیاد چی گفتم
باروخ
میدونی بهم میگفت میتونم از این شعر ها مثنوی چاپ کنم
متیاهو
یعنی منو اینجوری شناختی
باروخ منم همینو میگم
تویی که اون خانم اومد سمتت و تو ازش فاصله گرفتی چطور یهو برای این شعر گفتی
صحنه کم کم روشن میشود
متیاهو پشت به تماشاگران
اری چطور میشود
حقیقت را بگو باروخ
چگونه میشود از عشق نگفت وقتی تو مرا ترقیب کردی که به او متمایل شوم آنگاه از من حذر کردن میخواهی
تویی که برایت تمثیل ها اوردم و باز قبول نکردی از این که گفتم این عشق به جایی نخواهد رسید که من در رتبه او نیستم
و تو باز اصرار کردی
و رشته بدست تو دادم از ذوقی که در دلم بود
و حلقه ای از اعتماد بر سرت
با آن حلقه چه کردی
آیا من بیجا اعتماد کردم
یا هنوز کسی هست که بتوان به او حلقه ای از اعتماد بخشید
صحنه بعدی
زیر چادری نشسته کتاب میخواند یاعل
و صورتش را پوشیده
تو را به عزیز ترین قسم ها که غم به شادی مبدل کند از من بخواه تا به تو آن
دهم که برایت عشق به ارمغان اورد
و مرا به نامی که نیک تر از آن نیست بخوان تا درونت متبلور شوم
هر ذره به امر من به گردش است و در آنجا که هیچ نیافتی و ظلمات بر تو چیره شد باز منم که نور درونت را روشن کنم
دست میمالد و اشک از صورت پاک میکند
موبایل خود را برمیدارد و
یک استوری میگذارد و متن پایین را با لحن متناسب ان میخواند
امروز خوشحالم بله که هستم اولین روز آفتابیه بعد از زمستون
استوری بعدی
آدم باشیم کاری نکنیم که ادمها از ادم بودنشان خسته شوند
استوری بعدی
برای استاد بودن بی ادب بودن الزامی نیست
اکسپلور . نقاشی ها را نگاه میکند
لایک میکند
به ساعتش نگاه میکند
میرود
ترد میل روی صحنه نمادی از راه رفتن در یک مسیر است
از خودش عکس میگیرد . هندزفری درگوش میگذارد و اهنگی حماسی و امید بخش پلی میکند و حس همان اهنگ را میگیرد و صحنه ارام ارام تاریک میشود
باروخ در حال قدم زدن به شکل رفت و برگشت است . و سیگار میکشد
صدایی زنانه میگوید باروخ امروز بریم گالری
صدایی دیگر
برام از اون جورابا که دوست داری بگیر امشب میام اوکی
صدای دیگر منو با موتور میام صدای باروخ سردت میشه ها
نه عیب نداره
صدای مردانه باروخ جان این فریم ها رو تا فردا اماده کن
متیاهو ببینم کارگاهی
من یه سر میام اونجا
باروخ ها بیا که کلی کار دارم فقط امشب میخوام بمونما خسته میشی
متیاهو نه میام حله
صدای باروخ
تمام آنچه آزارم میدهد این همه صداست در سرم که لحظه ای رهایم نمیکنند
پرده شبح مانند سپیدی کنار او حرکت میکند
دوست داشتم به روستایی میرفتم
بی دغدغه زندگی میکردم
پرده ای سیاه از کنار او گذر میکند
کی کار کنه پس
پرده ای دیگر عبور میکند
پرواز کنان به سوی عشقی کور قدم برمیداری که نه حقیقتش را تو قبول داری نه او
پرده ای دیگر عبور میکند
عشق تنها یک شکلی از واکنش های شیمیایی در ذهنه اصلا وجود خارجی نداره که اگه داشت کسی بخاطرش خودکشی نمیکرد
صحنه عوض میشود
تاریکی به روشنی متیاهو قلم در دست گرفته مقابل یک بوم ایستاده
صدا میگوید من آن تو را تصویر میکنم که میخواهی باشی نه آن را که هستی میدانم خوب دوست داری
اما چون نقابی به صورت داری اینطور از من فرار میکنی
براستی من برای تو ترسناک هستم چرا که حقیقت خود را باور نداری
صدای زنانه ای به گوش میرسد
کاش یک لحظه انقدر که من تو را میشناختم او هم میشناخت
صدای دیگر
اخی چه خوبه که یکی اینقدر ادمو دوست داشته باشه
یعنی همه اینا ذهنی ان
متیاهو
اده ذهنی هستن
دروغ میگی
متیاهو نیازی ندارم تو فرض کن دروغ میگم
چطوری یه چهره تو ذهنت اینطوری هک شده
متیاهو
هیچ وقت ارزوی چنین علاقه ای به کسی رو نداشته باش که زندگیت رو از خودت مبدل میکنه به اون
همه جا اونو میبینی
همش دنبال نشانه ای
صدای زنانه
این قشنگه
متیاهو
ترسناکه ترسناک هم برای تو هم برای اون
صدای زنانه میخندد
صحنه تاریک میشود
اداره پلیس
افسر مسئول
از شما شکایت شده که این عکس ها رو کشیدین
متیاهو اما جناب من اینا رو از ذهنم کشیدم
افسر مسئول نگاه عمیقی میکند
میدم اینا رو چهره نگاری
متیاهو باشه بدین
این پیام چیه
متیاهو
یک پیام برای رفع سو تفاهمه
افسر مسئول توضیح نمیخواهد چند برگه میدهد متیاهو امضا و اثر انگشت میزند
رو به متیاهو میگوید از کجا میشناختیش .
دوست بودیم
میدونی محل کارش کجاست
نه
پس چطور اشنا هستین
ما هنرمندیم
پسر جان من تاسف رو از چهره ات میخونم
این ادم تای تو نیست
برو به زندگیت برس
متیاهو روی ترد میل در حالی که صدایش میلرزد
و دستانش
من یک قاتلم ؟
چیزی که میشد با چند کلمه حرف اصلاح کرد به کجا ختم شد . قرار نبود اصلاح بشه
این مهره چینی ها کار باروخ بود
یاعل زیر دست اون کار میکرد
از کجا معلوم تمام اونچه به تو گفت دروغ نباشه . نه دروغ نبود اما تمام واقعیت این نبود چرا که بعضی جاهاش رو خودش حذف کرده بود . حتی لازم نبود چیزی بگه . گاهی برای رفع سو تفاهم دست به کاری میزنی که انهم مبدل میشود به سو تعبیر و انهم میشود دست مایه تا در این مرداب بیشتر فرو روی . باید خود را واپس کنید و همه را انکار کرد
راه درستی است . خیر درست نیست اما چاره ای نیست . ما باید با خودمان تنها شویم ،همراه همیشگی ما همین تنهاییست
و کارت را بکن
تردید نکن
عشقت را در نقش نشان بده اما هرگز آن را به کسی نمایش نده .
سلوک صورتگری را که حرام میخواندی و سالک از بهر صورت به سیرت رسید
سیرت تو را به خود رسانید نقطه ای که سیر صورت به بطن درونت راهگشا شد از تو ممنونم باروخ از تو ممنونم یاعل مرا با خودم آشنا کردید
که حضورتان یک صورت بود و به من سیرت آموخت
حال باشد که قرعه به نام شما کی افتد .
این متن اخر گفته میشه تا در نهایت در تاریکی صحنه نمایش به اتمام میرسد
پ.ن
شاید از دروغ در رنج و تعب باشیم
اما انچه نمیتوان درک کرد
حقیقتی است که من جمله دروغ نیست بلکه بخشهایی از ان حقیقت است
شاید از ان هم در رنج باشیم اما از آن بدتر نیز سکوتیست که تنها سر تاسف بار ننگی را متوجه دیگری میکند
حتی بدون کلام
اینجا بدون کلام زنده ها را به مرده متحرک مبدل میکنند
پ.ن سامر به معنی شب زنده دار است .
برچسب:
نویسنده: طاها زارعی